صدای زن – مامان، گوش بده ببین چی بهت میگم. فردا آزمایش داری. امشب غذاتو که خوردی دیگه نباید چیزی بخوری تا فردا صبح. الانم اون شربتت رو بخور. فهمیدی، مامان؟ الان باید اون شربتت رو بخوری. قاشقش همون بغله. اون قاشق کوچیکه که وقتی میبینیش خندهات میگیره. باز انقده نخند که شُل بشی نتونی چیزی دستت بگیری. شربته رو بریز تو همون قاشقه و بخور. مامان، اون شربت رو باید به اندازه بخوری. این که شیشهی شربت رو بذاری دم دهنت و هورت بکشی فایده نداره .کم و زیاد بشه خاصیتش از بین میره. یه دستمالم بذار جلوی پیرهنت شربت نریزه لکش کنه. دستمال زیر تخته. باز به هَمشون نریز. همون روئیه رو بردار. قاشق رو بیار دَمِ دهنت بعد شربت رو بریز توش که باز نریزیش اون جاها رو نوچ کنی. شربت رو که خوردی درشو ببند، همیشه یادت میره درشو ببندی. قاشقه رم بذار سرجاش که دوباره دنبالش نگردی... مامان، بالاغیرتاً پشت سرش آبم نخور. وقتی پشت سَرِ شربت آب میخوری، انگار نه انگار که اصلا شربت خوردی... تا یادم نرفته یه چیزیام بهت بگم.... یادم رفت. یادم اومد بهت میگم
کسی که از صدا میگفت به لبم مهر سکوت زد
مرا بالایه بالا برد ولی سنگ سقوطم زد
چه ها گفتند و نشنیدم بدی کردند و بخشیدم
زتیغ اشکم ریخت ولی من باز خندیدم
سکوتم حرفها دارد ولی چشم و دهان بستم