به یکجایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : اونی که زود میرنجه زود میره ، زود هم برمیگرده . ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره ، اما دیگه برنمیگرده . . .
به یکجایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی .
به یکجایی از زندگی که رسیدی ، می فهمی : بزرگ ترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن .
من آریایی ام . . . از تبار رستم ، به جنگ دیو و اژدها خواهم رفت ! هفت خوان که سهل است پای خاکم درمیان باشد هفتاد خوان را نیست خواهم کرد . . . از سر عشق به خاکم سینه ام را مقابل هر بیگانه ای سپر خواهم کرد . عشقی از رنگ عشق ماندگار ایرانی ، از تبار فرهاد ، از نژاد مجنون . . . من از تبار آرش ام ، زه کمانم را همیشه کشیده نگه می دارم ، و غیر پارس را تا مقصدی همچون تیر آرش به عقب خواهم راند . . .
کنار پنجره ی ایوان ؛ روی طاقچه گلدان بود درخت سیب بهار که می شد صدایم می کرد ، سایه اش را می گویم همان جایی که استکان و قوری برای چای خوردن بود . . . مادر بزرگ یادت هست . . . . ؟
بی تو دلگیرم ، وقتی که میبینم با دیگری نشستی ، من آروم نمی گیرم شکستن من رو ، چه ساده میبینی به غیر تو هیچکسی ، تو دلم نمی بینم
دروغه که دوسم داری ، آره میری تنهام میذاری من میمونم و غصه هات که ، داری توی قلبم می کاری حرفات باد هواست ، همه کارات اشتباست می خوام مثل خودت شم ، ولی قلبم خیلی با حیاست
میگم حرفای تورو تو قلبم من حک کنم میگی نه باز کاری میکنی به حس خودم شک کنم همه شعرام جون تازه میگیره وقتی که تو با منی دنیا با منه وقتی که تو با منی